مادرانه ای برای پسرم
براي كودك من كه مادر اين روزهايش را بشناسد
قالب وبلاگ
يكشنبه صبح بود طرفاي چهار از خواب بيدار شدم يه چرخي تو خونه زدم به آراد سر زدم برگشتم سر جام دراز كشيدم حس ميكردم حركت هاي آوين ضعيف شده . با نگراني خوابيدم . صبح سهيل كه شب قبل بيمارستان مدرس كشيك بود آمد خانه ، حين خوردن صبحانه گفتم سهيل حركت آوين ضعيف شده . پرسيد هفته چندي ؟ گفتم سي  و هفت تمام شده 
- امروز صبح ميريم سونو ميكنيم يه وقت بچه پي پي نكرده باشه 
زهره جون هم اومده بود كارهاي خونه رو بهش گفتم و سه نفري راه افتاديم بريم سونو ساعت حدوداي ١٠ بود اول رفتيم سونوگرافي  سر كي كاووس گفت دست كم دو ساعت بايد در انتظار باشين رفتيم پيش ناديا نظري كه اصلا تعطيل بود ، سهيل مستاصل شده بود ساعت ١٢ بايد ميرفت ساوه ، با يكي از همكارهاش كه متخصص زنان بود مشورت كرد و گفت بريم بيمارستان كيان NSD بگيريم. 
رفتيم بيمارستان كيان ، تو اتاق درد يه زائو مراحل اول زايمان رو طَي ميكرد خلاصه NSD گرفتم ده تا حركت بزرگ در بيست دقيقه ، ماما گفت اين نتيجه خيلي خوبه ولي باز هم برو بيمارستان خاتم كه ماما هاي اونجا با دكترت صحبت كنند . آمدم بيرون از بيمارستان سهيل و آراد كنار ماشين ايستاده بودند .نتيجه رو به سهيل گفتم خيلي عجله داشت دير شده بود گفت خوب خوبه ديگه بريم خونه بايد برم ساوه .
دم خونه از ماشين پياده شدم رفتم سوپر خريد داشتم سهيل هم آراد رو برد بالا كارم كه تو سوپر تموم شد امدم بيرون ديدم سهيل داره با ماشين از تو كوچه ميره بيرون به إشاره من ايستاد بِه خنده بهش گفتم چرا خدا حافظي نميكني يه وقت ميري من زايمان ميكنم خنديد و گفت همين هم ميشه 
رفتم خونه زهره جون نهار درست كرده بود ياد نيست چي بود از شدت سر درد تهوع پيدا كرده بودم نهار خورده نخورده رفتم دراز بكشم 
ساعت چهار با سر دردي شدت گرفته بيدار شدم حركت هاي جنين رو چك كردم خيلي ضعيف بود از اتاق امدم بيرون زهره جون تو اشپزخونه نشسته بود گفتم سر دردم بيشتر شده گفت ناهيد جون من براتون يه گل گاو زبون درست ميكنم بهتر ميشين 
يه گل گاو زبون مشتي خيلي شيرين درست كرد دوباره به پهلو دراز كشيدم حركت هاي دختركم ضعيف بود مانتو ام رو پوشيدم به زهره جون گفتم ميرم بيمارستان . 
اراد تو تخت خودش خواب بود گفتم در اتاق رو باز كنم از خواب بيدار ميشه ، نبوسيدم پسرك رو و رفتم بيمارستان . 
توي بيمارستان دوباره nsd و دوباره ظاهر همه چيز نرمال بود تلفني با خانم دكتر صحبت كردم گفتم ميدونم تعداد حركات درسته ولي قدرت حركات كم شده . گفت ريسك نميكنيم امشب ساعتي ١٠ ميام بيمارستان سزارين ميكنيم . 
اراد رو نبوسيده بودم ...
رفتم كارهاي پذيرش رو انجام دادم برگشتم تو بخش زايمان يه اتاق بهم دادن و دستگاه nsd رو وصل كردن تا حركات دخترك مونيتور شه دراز كشيدم چشماتون رو بستم لبخند زدم به سرنوشت ولي يادم بود كه اراد رو نبوسيده بودم .
سهيل به ملك جون زنگ زده بود ملك جونم هم خاله دريا رو فرستاده بود بيمارستان مهتاب هم به سر اومد بيمارستان . دوست عزيز تر از جان اصرار داشت بمونه بيمارستان ، و من همچنان يادم بود كه آراد رو نبوسيده بودم طرفاي ده شب بود كه خانم دكتر خودش رو رسوند به بيمارستان ، گفتم خانم دكتر دوست داشتم همسرم پيشم باشه نميشه تا صبح صبر كرد . گفت خودت خواستي بيام ديگه بذار تمومش كنيم و من  ايه الكرسي خوندم ... 
اتاق عمل نيمه تعطيل بود خانم دكتر مرتب سفارشم رو به پرسنل اتاق عمل ميكرد ميگفت اين خانم مريض ويژه منه ، شوهرش متخصص بيهوشيه و به خاطر تعهدش نتونسته بياد خيلي هواش رو داشته باشين . 
متخصص بيهوشي امد و پيشنهاد داد از كمر بي حس شم ، اون پرده سبز كذايي رو كشيدن يه فشار روي شكمم حس كردم و كمي بعد صداي گريه ايي بي أمان ، سرم رو گرداندم ، يازده و ده دقيقه شب بود . دخترك گريان را به صورتم چسباندند لرزيدم از خوشي صدايش كردم و او آرام گرفت. 
بند نافش گره خورده بود خداوند او را به ما بخشيد ...
از نيمه شب گذشته بود كه من رو به بخش منتقل كردند كمي بعد پرستاري از بخش اطفال دختركم را اورد و گفت بفرماييد اين هم دخترك سفيد برفيتان . گفتم اين كه خيلي قرمزه ... 
طرفهاي دو و نيم صبح بود كه سهيل خودش رو رسوند نميدونم سهيل كي عاشقش شد همون لحظه يا بعد ها ولي الان كه دخترك پنج ماه و نيمه است پدرش رو عاشق خودش كرده . من فردا اون روز با درخواست خودم مرخص شدم . 
وقتي با همراه با آوين  در غروب بيست و پنجم ابانماه وارد خانه شدم آراد عزيزم به استقبالمان امد پسركم در اين بيست و چهار ساعت گذشته خيلي بزرگ شده بود با قلب مهربونش چنان استقبال گرمي از من و خواهرش كرد كه گويي من هر روز با يك كودك يك روزه وارد خانه ميشدم 
خداياااااااا خيلي چاكرتم 
[ يکشنبه 26 ارديبهشت 1395 ] [ 18:01 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]
شيشه وانيل رو دست من ديده ميگه چيه ؟ 
- وانيل 
- بده 
-نريزيش روي زمين 
- بده ه ه 
ميدم بهش چند دقيقه بعد شيشه خالي رو اورده به من پس ميده ميگم مامان مگه من از شما خواهش نكردم روي زمين نريزيش ميگه نريختم 
- پس كجا ريختي 
- بيا 
منو برده توي نشيمن جا كتابي صندلي مخصوصش رو نشونم ميده ميگه 
زمين نريختم 
[ يکشنبه 18 بهمن 1394 ] [ 10:47 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

 

 

 

 

 

 

سلام سلام

ده ماه میشه که اینجا هیچ ننوشتم حتی ماه به ماه صفحه ام رو باز هم نمیکردم .

درسته که خیلی خیلی درگیر بودم اما این امر یقینا دلیل اصلی ننوشتنم نبوده  به هر حال دیروز که اینجا رو خوندم فکر کردم چقدر خوبه اینجا رو دارم چقدر خوبه که انقدر با جزئیات نوزادی تا هفده ماهگی آراد رو ثبت کردم و چقدر حیف که برای دخترکمان چنین ثبت وقایعی نداشته باشم . درسته آوین خانم ما در ساعت یازده و ده دقیقه شب بیست و چهارم آبان ماه هزاروسیصد و نود چهار در بیمارستان خاتم الانبیا بدنیا آمد و زندگی ما را روشن تر کرد .

آوین با بیست و پنج ماه فاصله از آراد بدنیا آمد .

دخترک شیرین و دو ماه و بیست روزه ما برای چهره های آشنا لبخند میزنه به خوبی گردن میگیره و وقتی میذاریمش روی سینه چند دقیقه ای تحمل میکنه گردنش رو کمی بالا میاره و بشدت پا میزنه تا چند سانتی بتونه جلو بره .

پسرک از جان عزیزترم مایه غرور و افتخار منه پسرک مهربان، دلنشین، شیطانف پر جنب و جوش که اصلا اصلا حسادت بلد نیست . روزی که همراه با آوین از بیمارستان به خانه آمدم چنان استقبال گرمی از خواهرش کرد که گویا من هر روز با یک نوزاد وارد خانه میشدم . آراد جانم می خواهم روزی که این صفحه رو خوندی بدونی که حتی وقتی به تو فکر هم میکنم اشک در چشمم میگردد ، آرام جانم ،آرادم .

[ جمعه 16 بهمن 1394 ] [ 10:42 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]
 
نوروز ١٣٩٤ بر همه مبارك 
وقتي سال نو شد سهيل تو أتاق عمل بود ارادم خواب بود و من كنارش دراز كشيده بودم و دعا ميكردم از خداوند خواستم امسال به من صبوري آگاهي و حكمت عطا كند براي شما نيز همين ها وا ارزو دارم 
پسر چون عسلم هفده ماهه شده همچنان تلاش بسياري در حرف زدن ميكند و بل زبان خودش يه چيزايي ميگه و سخنراني ميكنه كه خيلي هاش رو ما نميفهميم . 
اراد خيلي خيلي شيطون شده ، از همه چيز بالا ميره از صندلي هاي نهارخوري ميره بالا از اونجا ميره روي ميز نهار خوري از تمام ميزها مبلها و خلاصه هر چه كه تصورش كنيد ميره بالا. هرشب كه ميخوابم خدا رو براي گذشتن يك روز كم حادثه شكر ميكنم . 
ولي هر چقدر شيطونه همانقدر هم مهربون و با عاطفه است . بسيار زود جوش و اجتماعي و آغوش مهربونش رو براي همه باز ميكنه خدا يا گفته بودم چقدر چاكرتم 
ديشب كه شب سال نو بود پيش هم نبوديم سهيل دور از ما ساوه بود و كشيك ! از وقتي طرح نوين سلامت اجرا شده ما ديگه با سهيل ساوه نميريم چون نميتونه از بيمارستان خارج شه ولي دارن برا پزشكان داخل حياط بيمارستان سويت هاي كوچولويي ميسازند كه امكان أقامت خانواده ها فراهم باشه . 
الان هم من و اراد داريم ميريم ساوه ، از اونجايي كه واحد خودمون آماده نيست تو سويت يكي از همكارهايي كه هفته ديگه كشيكه أقامت ميكنيم .
سال نو شده و حالم خوش ولي يادم رفت لحظه تحويل سال دعا كنم خداوند به من نعمت فراموشي هم عطا كند خيلي دلم ميخواد بخشنده باشم و با گذشت نميدونم چرا نميتونم دعايم كنيد 
قبل از سال تحويل نتونستيم حمام كنيم اب سرد شده بود امروز صبح اولين كاري كه كردم حمام كردن بود آراد هنوز خواب بود درب حمام رو باز گذاشتم كه اگر بيدارشد بياد تو حمام كه بيدار نشد بعدش هم لباس نو هام رو تن كردم و رحمت فرستادم به روان پاك پدرم ، پدر عزيزم كه به بهار باور داشت به نوروز و جامه نو بر تن كردن باور داشت و امسال سومين بهار را در محضر دوست جشن ميگيرد.
 
اين پست در اولين فرصت عكس دار ميشود 
 
[ يکشنبه 2 فروردين 1394 ] [ 12:38 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

خیلی وقت بود که میخواستم چند تا از عکس هایی که تو آتلیه گرفتیم رو بذارم همیشه یه دلیلی بود که نمیشد مهمتر از همه این که تا پشت کامپیوتر مینشستم پسرک از سر و کله ام بالا میرفت

حالا که خوابه و من هم وقت دارم چه فرصتی از این بهتر

 

 

این عکس ها رو روز تولد سهیل سوم مهر گرفتیم .

[ يکشنبه 7 دی 1393 ] [ 17:51 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

چهارده ماهه شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آراد من در چهارده ماهگی تلاش بسیاری برای حرف زدن میکند ، بده ، بگیر ، من ، من بـــــــرم ، بیا و خیلی چیزای دیگه رو به خوبی میگه .

 از همه با مزه تر اون موقعی است که تو اتاقه و جلو چشمم نیست و صداش میکنم :

  • آراااااد
  • بله

سبک ترین وشیرین ترین بله دنیاست باور کنیدو نمیتونم اون لحظه قربون دست و پای بلورینش نرم .

آراد همچنان بسیار اجتماعی و خوش اخلاقه دیشب منزل یکی از دوستان مهمان بودیم آخر شب حتی بچه های هفت ساله هم نق میزدند ولی پسرک انقدر از بودن تو جمع خوشحال بود که نه تنها نق نزد موقع خداحافظی میخواست بغل همه بره و باهاشون خداحافظی گرمتری بکنه . یکی از مهمانها موقع خداحافظی بهم گفت : من هیچ وقت نسبت به پسر بچه  ها هیچ احساسی نداشتم ولی پسر شما فوقالعاده شیرین و خوشرو است .تشکر کردم ولی نگفتم که نسبت به پسر ها کم لطفه ! نگفتم که چقدر پسرها موجودات شیرینی هستند نگفتم که پسر ها از آغوش مادرشان تمرین عشق ورزی میکنند . نگفتم پسرکم چنان مرا از عشق سیراب میکند که سرمای هر زمستانی گرم میشود نگفتم که عاشقانه ای که برای من میخواند سحر آمیز است جادویی ست . نگفتم که پسرکم با لبخندی کج دستان گرمش را روی گونه ام میگذارد و قلبم را لمس میکند .نگفتم که الان تمام مادر شوهر ها حتی بدجنس هاشون رو هم  درک میکنم.

 

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 18:07 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

سرماخوردگي نبود ، ويروسي بود بنام روزىولا. كه متاسفانه دكتر آراد نتونسته بود درست تشخيص بذاره . چند ساعتي بعد از دوزسوم ازيارومايسين متوجه شدم دونه هاي خيلي ريزي روي شكم پسرك زده ظاهرا خارش نداشت ولي طفلكم بي قرار بود ساعت ٧ غروب پنجشنبه و سهيل هم طبق معمول خونه نبود عالم و آدم رو بسيج كردم كه بتونم تلفني با دكتر خودش صحبت كنم چون پنجشنبه ها مطب نمينشينه نهايتا عسل عزيز شماره دكتر شاهين شهيدي رو به من داد و ايشون تلفني تشخيص گذاشتند باچرخي تو اينترنت متوجه شدم كه تشخيصشون كاملا درست بوده . آدم وقتي با يه دكتر باسواد حرف ميزنه دلش ميخواد دكتر باشه . دكتر گفتند به خاطر سرفه ها خوب كرديد كه انتي بيوتيك مصرف كرديد ولي چندان هم لازم نبوده اين يه ويروس با علامت سرفه ، تب بالاي ٣٩ درجه ،گلو درد ، بثورات جلدي و بي اشتهايي . 
امروز بهتره دانه ها هم گاهي ميان و ميرن . نميدونم بقيه مادر ها چجوريند ولي مريض شدن آراد براي من آزمون خيلي سختيه ، اين اولين مريضي جدي آراد بود و براي من كه پسركم نه زردي گرفته بود نه كوليك داشت و نه سرماخوردگي جدي پيدا كرده بود سخت بود . بايد مادر محكم تري باشم نبايد انقدر دست پاچه شم .
قصدم توجيه خودم نيست ولي هميشه تنها و بي كمك بودن ، هميشه نبودن سهيل تو تب و بيماري خيلي سخته !

 

 

[ پنجشنبه 13 آذر 1393 ] [ 8:13 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

 

 

 

 

 

 

 

آرام جانم سيزده ماهه شد . سيزده ماهگي آراد خيلي سخت گذشت . هفته اول سيزده ماهگي إسهال و سر كله دو تا دندون كه يكيش اسياب بود و خيلي أذيت شد و هفته اخر اولين سرما خوردگي جدي و اولين انتي بيوتيك ! 
اشكارا بد قلق شده از بغلم پايين نمي اد فرصت غذاخوردن هم ندارم ديگه غذا درست كردن كه هيچ ! خودش هم خيلي بد غذا شده خيلي سخته كه با اين شرائط مرتب غذا درست كنم و همه اش راهي سطل زباله شود نميدونم شايد همه از عوارض سر ماخوردگيه اميد وارم چهارده ماهگي روزهاي بهتري باشند . پسرك اشكارا نيم كيلو وزن كم كرده به مهتاب ميگم ميدوني برا گرم گرم وزن گرفتن اين بچه چقدر زحمت كشيدم حالا چه كنم 
اين روز ها خسته ام خستگي زيادگاهي تعادل عصبيم  رو بهم ميريزد و بعد عذاب وجدان ميگيرم كه اي چه مادر بدي هستم و پرستار گرفته بودم بهتر از من مادري ميكرد و هزار ان أشك و آه !  

چند روز بعد 
سرماخوردگي اراد ظاهرا بها شده بود كه ناگهان چند شب پيش تب با شدتي بي سابقه بر گشت دوباره استامينوفن دوباره بروفن ! تب تا چهل درجه بالا رفت ولي حتي تب چهل درجه هم از شيطنت هايش كم نكرده بود طوري كه سهيل به درستي درجه شك كرده بود و نهايتا با تغيير دادن انتي بيوتيك ألان بيست و چهار ساعتي هست كه تب نكرده 
خداوندگارا هيچ پدر و مادري را با سلامتي فرزندش مورد ازمون قرار نده 

خدايا سپاس كه سلامتي فرزندم را به او بازگرداندي 

خدايا چاكرتم 

پسرك در ارتباط كلامي بسيار پيش رفت كرده يك پست كامل در اين مورد خواهم نوشت اين روزها بأهم بازي هاي مختلفي ميكنيم كه در أون مورد هم خواهم نوشت

[ پنجشنبه 6 آذر 1393 ] [ 12:05 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

١ _سه روزي بود كه غذا نميخورد تا قاشق را مي بردم سمت دهانش روش رو بر ميگردوند و محكم دهانش را مي بست هم زمان إسهال هم بود و بي اندازه بهانه گير ، حدس ميزدم باز هم دندونش آزارش ميدهد . سيصد گرم وزن كم كرده بود و بوضوح صورتش لأغر شده بود .
اسهال خوب شد و يه دندون پايين و يه دندون اسياب نوكشون بيرون زد . اشكارا پسرك خوش خلق شده بود ولي همچنان غذا نميخورد ، فكر كردم شايد از دست من نميخواد بخوره از سهيل خواستم بهش غذا بده أون از من ناكام تر .
تصميم گرفتم غذا خوردن روبه خودش واگذار كنم ، براش ماكاروني صدفي پختم با فيله مرغ وگذاشتم تو بشقابش جلوش و خودم نشستم روبرويش چه لذت من بي نهايتي بود. دونه دونه ماكاروني ها رو با انگشتاي كو چكش ميبرد به دهان يه كم كه سير شد يه دونه به سمت من دراز كرد دهانم رو باز كردم و چشمانم رو بستم ميخواستم مزه اولين لقمه اي كه پسرم به دهانم گذاشته تا أبد توي ذهنم بمونه .
الان سه روزه كه خودش غذا ميخوره ، و من همش نگرانم ، نگران اين كه أيا به اندازه كافي ميخوره يا نه ؟ پسرم برا استقلالش با من مبارزه سختي كرد سه روز غذا نخورد ! پسر جنگجو و مبارز من ارزو ميكنم هميشه همين قدر جنگنده و پر تلاش باشي هر چند كه دلم ميگيرد وقتي فكر ميكنم تو به اين زودي داري بزرگ ميشي و وابستگي هات كمتر و كمتر .
ميوه دلم به مادرت هم كمي فرصت بده گاهي احساس ميكنم با تمام انعطاف پذيري كه در خودم سراغ دارم براي پذيريفتن تغييرات مستمر و گاهي ناگهاني تو امادگي ندارم 
ميوه شيرينم ببخش كه گاهي از تو عقب مي افتم ، گاهي خودم رو كودك بي دست و پايي حس ميكنم كه سر كلاس ديكته از معلمش عقب افتاده ، من تمام سعيم رو ميكنم تا با تو و در روزت با تو باشم ! 
پسركم تو زنگها رو خيلي زود برأيم به صدا در أوردي هنوز آماده نبودم ولي به تو قول ميدم برايت بهترين همراه باشم .

٢_ و امروز دو سال شد. 

٣_ سوم مهر تولد سهيل بود ، خيلي وقته كه تولدهامون رو جشن نميگيريم . بعد از ازدواج اولين تولد سهيل مصادق بود با سال اخر انترني و درس خوندنش برا امتحان رزيدنتي أون سال براش يه تولد سورپرايزي براش گرفتم كه شايد سي نفر مهمون داشتيم و همه تو خونه كوچك ٧٠ متري مون جا شدن و خيلي خوش گذشت بعد از أون هميشه تولد هامون خيلي خصوصي گاهي خودمون دوٌتا وً نهايتا با يكي دو تا دوست خيلي صميمي جشن ميگرفتيم . امسال روز تولد سهيل رفتيم آتليه عكس گرفتيم شب هم بهروز و شكوفه امدن پيشمون ! ان شب هم شبي بود ! 

پينوشت: اين مطلب رو يازده ابان نوشته بودم ولي فرصت نشر پيدا نكرده بود 

[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 11:58 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]

امروز معجزه چهل ونه سانتي من يك سأله شد

خداوندا تو ميداني كه امروز چقدر مؤمن ترم ! اصلا مادر ها هميشه مؤمن ترند.

چگونه مؤمن تر نباشم وقتي پسركم چنين شيرين از اين سو به ان سوي خانه ميدود .

چگونه مؤمن تر نباشم وقتي گرماي جانم با تلاشي مثال زدني سعي ميكند حرف بزند و منظورش را بيان كند .

چگونه مؤمن تر نباشم وقتي عاشقترم.

چگونه مؤمن تر نباشم كه وقتي دلم ميگيرد يا جانم به دردي ميسوزد معجزه ام لبهاي كوچكش را روي گونه هايم ميگرداند كه مادرش را ببوسد.

پسرم ميخو اهم بداني كه چقدر به زندگي من شادي دادي چقدر به دانسته هايم عمق دادي .

پسرم ميخو اهم بداني كه چقدر از داشتنت مغرورم و چقدر به تو موجود كوچولوي مهربان افتخار ميكنم وقتي با خوشرويي و خنده مهربانت از همه استقبال ميكني . 

پسرم ميخواهم بداني كه چقدر به زندگي من معنا دادي !

خداوندا سپاس 

سپاس و سپاس

ما پنجشنبه بیست و چهارم مهر ماه تولد دردانه ام را در کنار پدر سهیل و مادرمن و جمعی از دوستانی که دوستمان دارند جشن گرفتیم . درست به همین دلیل مدتی است چیزی ننوشتم در گیر تولد آراد و مهمان داری بودم یک هفته ای هم پدر سهیل و خواهر و شوهر خواهر ش و دختر شش ماهه شان مهمانم بودند و همزمان در گیر برنامه ریزی و تهیه و تدارک جشن تولد آراد  بودم در یک کلام خیلی خیلی خسته شدم برای پسرم هر چه کنم خستگیش شیرین است . نمی خواهم بگویم شب بی نظیر مادر شدنم را تلخ کردند که هرگز نمیتوانند اما این را نوشتم که یادم بماند لازم نیست آدم ها را صد هزار بار امتحان کنیم همان صد مرتبه اول کافی است.

پسرک چون عسلم در یک سالگی بخوبی راه میرود خیلی خوب و مسلط . تلاش بسیاری برای حرف زدن میکند حتی جملاتی آهنگین خطاب به من یا پدرش میگ.ید و همزمان هم دستانش را تکان میدهد که البته خیلی از اوقات ما معنایش را نمیفهمیم

خدایا گفته بودم چقدر چاکرتم ! خیلی....

[ يکشنبه 27 مهر 1393 ] [ 18:23 ] [ ناهيد ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 53
بازدید هفته گذشته : 4
کل بازدید : 29667
امکانات وب