مادرانه ای برای پسرم

براي كودك من كه مادر اين روزهايش را بشناسد

و خداوند فرشته اي ديكر در دامانم نهاد ...

يكشنبه صبح بود طرفاي چهار از خواب بيدار شدم يه چرخي تو خونه زدم به آراد سر زدم برگشتم سر جام دراز كشيدم حس ميكردم حركت هاي آوين ضعيف شده . با نگراني خوابيدم . صبح سهيل كه شب قبل بيمارستان مدرس كشيك بود آمد خانه ، حين خوردن صبحانه گفتم سهيل حركت آوين ضعيف شده . پرسيد هفته چندي ؟ گفتم سي  و هفت تمام شده  - امروز صبح ميريم سونو ميكنيم يه وقت بچه پي پي نكرده باشه  زهره جون هم اومده بود كارهاي خونه رو بهش گفتم و سه نفري راه افتاديم بريم سونو ساعت حدوداي ١٠ بود اول رفتيم سونوگرافي  سر كي كاووس گفت دست كم دو ساعت بايد در انتظار باشين رفتيم پيش ناديا نظري كه اصلا تعطيل بود ، سهيل مستاصل شده بود ساعت ١٢ بايد ميرفت ساوه ، با...
26 ارديبهشت 1395

خوب روي زمين نريخته 😂😂😂

شيشه وانيل رو دست من ديده ميگه چيه ؟  - وانيل  - بده  -نريزيش روي زمين  - بده ه ه  ميدم بهش چند دقيقه بعد شيشه خالي رو اورده به من پس ميده ميگم مامان مگه من از شما خواهش نكردم روي زمين نريزيش ميگه نريختم  - پس كجا ريختي  - بيا  منو برده توي نشيمن جا كتابي صندلي مخصوصش رو نشونم ميده ميگه  زمين نريختم  ...
18 بهمن 1394

بر دامنم پروانه ها پرواز میکنند

            سلام سلام ده ماه میشه که اینجا هیچ ننوشتم حتی ماه به ماه صفحه ام رو باز هم نمیکردم . درسته که خیلی خیلی درگیر بودم اما این امر یقینا دلیل اصلی ننوشتنم نبوده  به هر حال دیروز که اینجا رو خوندم فکر کردم چقدر خوبه اینجا رو دارم چقدر خوبه که انقدر با جزئیات نوزادی تا هفده ماهگی آراد رو ثبت کردم و چقدر حیف که برای دخترکمان چنین ثبت وقایعی نداشته باشم . درسته آوین خانم ما در ساعت یازده و ده دقیقه شب بیست و چهارم آبان ماه هزاروسیصد و نود چهار در بیمارستان خاتم الانبیا بدنیا آمد و زندگی ما را روشن تر کرد . آوین با بیست و پنج ماه فاصله از آراد بدنیا آمد . دخترک شیرین و ...
16 بهمن 1394

نوروز پيروز

  نوروز ١٣٩٤ بر همه مبارك  وقتي سال نو شد سهيل تو أتاق عمل بود ارادم خواب بود و من كنارش دراز كشيده بودم و دعا ميكردم از خداوند خواستم امسال به من صبوري آگاهي و حكمت عطا كند براي شما نيز همين ها وا ارزو دارم  پسر چون عسلم هفده ماهه شده همچنان تلاش بسياري در حرف زدن ميكند و بل زبان خودش يه چيزايي ميگه و سخنراني ميكنه كه خيلي هاش رو ما نميفهميم .  اراد خيلي خيلي شيطون شده ، از همه چيز بالا ميره از صندلي هاي نهارخوري ميره بالا از اونجا ميره روي ميز نهار خوري از تمام ميزها مبلها و خلاصه هر چه كه تصورش كنيد ميره بالا. هرشب كه ميخوابم خدا رو براي گذشتن يك روز كم حادثه شكر ميكنم .  ولي هر چقدر شيطونه همانقدر ...
2 فروردين 1394

فقط چند تا عکس

خیلی وقت بود که میخواستم چند تا از عکس هایی که تو آتلیه گرفتیم رو بذارم همیشه یه دلیلی بود که نمیشد مهمتر از همه این که تا پشت کامپیوتر مینشستم پسرک از سر و کله ام بالا میرفت حالا که خوابه و من هم وقت دارم چه فرصتی از این بهتر     این عکس ها رو روز تولد سهیل سوم مهر گرفتیم .     ...
7 دی 1393

چهارده ماهگی

چهارده ماهه شد .                                   آراد من در چهارده ماهگی تلاش بسیاری برای حرف زدن میکند ، بده ، بگیر ، من ، من بـــــــرم ، بیا و خیلی چیزای دیگه رو به خوبی میگه .  از همه با مزه تر اون موقعی است که تو اتاقه و جلو چشمم نیست و صداش میکنم : آراااااد بله سبک ترین وشیرین ترین بله دنیاست باور کنیدو نمیتونم اون لحظه قربون دست و پای بلورینش نرم . آراد همچنان بسیار اجتماعی و خوش اخلاقه دیشب منزل یکی از دوستان مهمان بودیم آخر شب حتی بچه های هفت ساله هم نق میزدند ولی پسرک...
28 آذر 1393

روزئولا

سرماخوردگي نبود ، ويروسي بود بنام روزىولا. كه متاسفانه دكتر آراد نتونسته بود درست تشخيص بذاره . چند ساعتي بعد از دوزسوم ازيارومايسين متوجه شدم دونه هاي خيلي ريزي روي شكم پسرك زده ظاهرا خارش نداشت ولي طفلكم بي قرار بود ساعت ٧ غروب پنجشنبه و سهيل هم طبق معمول خونه نبود عالم و آدم رو بسيج كردم كه بتونم تلفني با دكتر خودش صحبت كنم چون پنجشنبه ها مطب نمينشينه نهايتا عسل عزيز شماره دكتر شاهين شهيدي رو به من داد و ايشون تلفني تشخيص گذاشتند باچرخي تو اينترنت متوجه شدم كه تشخيصشون كاملا درست بوده . آدم وقتي با يه دكتر باسواد حرف ميزنه دلش ميخواد دكتر باشه . دكتر گفتند به خاطر سرفه ها خوب كرديد كه انتي بيوتيك مصرف كرديد ولي چندان هم لازم نبوده اين يه ...
13 آذر 1393

سيزده ماهگي

              آرام جانم سيزده ماهه شد . سيزده ماهگي آراد خيلي سخت گذشت . هفته اول سيزده ماهگي إسهال و سر كله دو تا دندون كه يكيش اسياب بود و خيلي أذيت شد و هفته اخر اولين سرما خوردگي جدي و اولين انتي بيوتيك !  اشكارا بد قلق شده از بغلم پايين نمي اد فرصت غذاخوردن هم ندارم ديگه غذا درست كردن كه هيچ ! خودش هم خيلي بد غذا شده خيلي سخته كه با اين شرائط مرتب غذا درست كنم و همه اش راهي سطل زباله شود نميدونم شايد همه از عوارض سر ماخوردگيه اميد وارم چهارده ماهگي روزهاي بهتري باشند . پسرك اشكارا نيم كيلو وزن كم كرده به مهتاب ميگم ميدوني برا گرم گرم وزن گرفتن اين بچه چقدر زحمت كشيدم حال...
6 آذر 1393

خودش غذا ميخوره

١ _سه روزي بود كه غذا نميخورد تا قاشق را مي بردم سمت دهانش روش رو بر ميگردوند و محكم دهانش را مي بست هم زمان إسهال هم بود و بي اندازه بهانه گير ، حدس ميزدم باز هم دندونش آزارش ميدهد . سيصد گرم وزن كم كرده بود و بوضوح صورتش لأغر شده بود . اسهال خوب شد و يه دندون پايين و يه دندون اسياب نوكشون بيرون زد . اشكارا پسرك خوش خلق شده بود ولي همچنان غذا نميخورد ، فكر كردم شايد از دست من نميخواد بخوره از سهيل خواستم بهش غذا بده أون از من ناكام تر . تصميم گرفتم غذا خوردن روبه خودش واگذار كنم ، براش ماكاروني صدفي پختم با فيله مرغ وگذاشتم تو بشقابش جلوش و خودم نشستم روبرويش چه لذت من بي نهايتي بود. دونه دونه ماكاروني ها رو با انگشتاي كو چكش ميبرد به دها...
26 آبان 1393

ما به معجزه ایمان داریم ، ما مادریم

امروز معجزه چهل ونه سانتي من يك سأله شد خداوندا تو ميداني كه امروز چقدر مؤمن ترم ! اصلا مادر ها هميشه مؤمن ترند. چگونه مؤمن تر نباشم وقتي پسركم چنين شيرين از اين سو به ان سوي خانه ميدود . چگونه مؤمن تر نباشم وقتي گرماي جانم با تلاشي مثال زدني سعي ميكند حرف بزند و منظورش را بيان كند . چگونه مؤمن تر نباشم وقتي عاشقترم. چگونه مؤمن تر نباشم كه وقتي دلم ميگيرد يا جانم به دردي ميسوزد معجزه ام لبهاي كوچكش را روي گونه هايم ميگرداند كه مادرش را ببوسد. پسرم ميخو اهم بداني كه چقدر به زندگي من شادي دادي چقدر به دانسته هايم عمق دادي . پسرم ميخو اهم بداني كه چقد...
27 مهر 1393